خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

فکر کردم شاید اینجا بسته باشد. آقای مترز یا روح آقای مترز اینجا روی صندلی نشسته و هنوز سلام نداده سیگارروشن می‌کنم. تبریک آقای مترز. تبریک سال نو. خنده‌اش گرفته با این حال من را به حساب نمی‌آورد. توی دستش عکسی را گرفته نگاه می‌کند. نزدیک که می شوم می‌بینم عکس یک فوتبالیست دهه نودی توی دستش است. اسمش را می‌پرسم می‌گوید واگنر. بعد تعریف می‌کند که چطور آن سال با چهار امتیاز اختلاف نسبت به تیم دوم قهرمان شدند. فکرش را نمی کردم. ترجیح می دادم به تراشیدن مداد ادامه بدهم. با این حال صدای سرفه ی پیرمرد علامت این بود که حرفش را بزودی از سر خواهد گرفت. این ها را ببین! چند نفر دیگر در حالی که لباس هایی یکدست و روشن پوشیده اند در حالتی جدی و مغرورانه ایستاده  و یک توپ فوتبال میان خودشان انداخته  و به آن اشاره می کنند. می گوید اینجا مکانی است که آن دختر را  دیده و بعد سکوتی طولانی تا جایی که اتاق را ترک کنم. فکر کردم شاید بد نباشد اشاره ای کوتاه به این واقعه بکنم. واگنر. شماره ی نُه. این ها را با مداد روی کاغذ سیگار می نویسم. آقای مترز! الان چه سالی است؟ 

رضا اصغری از کربلا برگشت. ابوالفضل اصغری از خدمت برگشت. او رفت. این آمد. آن ها برمی گردند. پستچی با دوچرخه ور  رفته بود. تمام روز دویده بود و سبیلش بلندتر می شد.هرچه تندتر می دوید سبیلش زودتر بلند می شد. هم خنده اش گرفته بود هم از بس دویده بود گریه اش گرفته بود. اما می خواست سبیل های بلندی داشته باشد. می خواست تا ابوالفضل اصغری برسد دوچرخه را راه بیاندازد. داشت برای مادرش تعریف می کرد که اگر یک روز  بزرگ بشود حتما از آن دوچرخه بزرگ ها که پدر داشت می خرد. یک گونی هم تَرکِ دوچرخه. نامه ها را هر روز ببرد برساند. روزنامه بخرد. شانسش ر ا برای یک بلیط امتحان کند. برود کربلا. خدمتش تمام شود. داشت تمام می شد . سبیلش داشت بلندتر می شد. خنده اش گرفته بود. می خواست بیشتر بخندد، بیشتر گریه اش می گرفت. او رفت. این آمد. آن ها برمی گردند. تمام روز.

لطفا از روی این صندلی بلند شوید. لطفا روی این صندلی بنشینید. شما داغ هستید. لطفا بایستید. یک پایتان را بالا بیاورید. حالا کمی قدم بزنید. بفرمایید اینجا دراز بکشید. بفرمایید چند مدت است که برای نوشیدن یک لیوان آب معطلید؟ آقای اسمیت چیزی یادداشت می کند. چشمکی می زند و دوباره ادامه می دهند. لطفا دست راست خود را بالا بیاورید. مواظب لیوان باشید. مواظب میز باشید. یادتان نرود ما شما را بر  اساس عملکردتان قضاوت خواهیم کرد. انجمن حمایت از چاپلوسان با شما خواهد بود. ما خدا را تقسیم خواهیم کرد. به همه تان چیزی خواهد رسید. مواظب سرتان باشید. ما شما را امتحان خواهیم کرد. آقای اسمیت چیزی یادداشت می کند و سر تکان می دهد. ادامه می دهند. برای شما چُرتی یازده دقیقه ای تدارک دیده ایم. بعدش می توانید کمی از دست چپ تان استفاده کنید. به ندرت. واقفید که سمت چپ هر چیزی توصیه نمی شود. آقای اسمیت یک رادیکال روی هوا می کِشد. بعد همه به مدت یازده دقیقه چُرت می زنند. در میان یادداشت های آقای اسمیت چیزهایی از این دست به چشم می آیند: 

" کس و شر در مطلق ترین کیفیت." 

" ناگهان تخته ای زیر نیم تخته؟! " 

" پدیداریِ کفتر یعقوبی " 

آقای جردن کمابیش اشاره کرده بود که این یازده دقیقه کیفیتی نامطلوب از خیال پردازی را تداعی می کند و چندین بار در جهت حذف یا ارتقای این موقعیت کوشیده بود. لحظاتی بخصوص که باعث نوعی قضاوت مخدوش از طرف سایرین گشته بود با این حال دست بردار نبود. ابرِ رادیکالی را روی هوا پاک کرد و به ساعتش نگاه انداخت. وقتش شده بود. با دست ضربه ای کوتاه به نیم تخته زد طوری که تخته ی زیرین صدایی به مراتب بلندتر ایجاد کرد و نفرات از چُرت یازده دقیقه ای بیرون آمدند و جلسه از سر گرفته شد. آقای اسمیت نگاهی به درون  لیوان می اندازد و فریاد می کشد: ( شیرِ کامرون. شیرِ کامرون.)